وقتی چیزی را در دیگران دوست نداریم

چقدر این موضوع جالبه:

وقتی یک ویژگی و حتی رفتار را در کسی دوست نداریم و نمی پسندیم، احتمالا به این دلیله که این ویژگی یا صفت بخشی در وجود ماست که انکار یا سرکوب شده است، بخشی که در مسیر رشد، محیط (والدین و دیگران) باعث شده اند آن را نادیده بگیریم و حتی انکار کنیم.

درک این موضوع می تواند مبنایی باشد برای سفر خودشناسی، سفری که قسمت های سرکوب، نادیده گرفته و انکار شده کشف شوند، التیام یابند و از انها دلجویی شود و به آنها فرصت داده شود تا خود را تجربه و بزرگ کنند.

شاید وقتی از رشد در بزرگسالی حرف می زنیم منظور همین باشد، یعنی کشف و یافتن بخش هایی از وجود که قرار بوده در مسیر رشد کودکی و نوجوانی شکوفا شوند ولی با سد سرسخت و گاه نفوذ ناپذیر محیط برخورد کرده اند و همان جا مدفون و یا به بدنی نیمه جان تبدیل شده اند.

یک مثال:

شاید ما از دیدن کسی که بیش از اندازه می خندد یا به همه چیز می خندد و حتی قهقهه می زند (البته بدون مسخره کردن دیگران) خوشمان نیاید و احساس بدی نسبت به او پیدا کنیم، در واقع این واکنش احساسی است که ما نسبت به بخش سرکوب شده خود پیدا کرده ایم، بخش که با شنیدن جملات زیر در مقابل خنده های کودکی واپس رانده شده است.

جملاتی مثل:این قدر نخند، خوب نیست آدم اینقدر بخنده، یک کم جدی باش، این قدر بخند تا آخر یک چیزیت بشه، آدم خوب نیست این قدر جلوی بزرگترها بخنده، این که خنده نداشت که تو اینقدر می خندی.

این جملات و درونی کردن آنها در بخش والد درون، باعث شده است تا ما، هم بخش خودانگیخته و شاد درون خود را که می تواند به هر موضوع ساده ای بخندد و شادی کند را سرکوب کنیم و نادیده بگیریم و هم نسبت به فردی که چنین رفتاری از خود نشان می دهد، یعنی به آن بخش شاد و خودانگیخته وجودش اجازه بروز و ظهور می دهد، در درون خود و یا حتی در بیرون واکنش نشان دهیم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *